خرید بک لینک
ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 20:49

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 20:49

erfan_barzin_04

برچسب: امیرعلی, نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 20:49

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 20:49

توماژ مدام دورو بر باران می تابیدو مثل بادیگاردا رفتار می کرد- چته هی دورو بر من می پلکی ؟ برو اونطرف تر خفه شدم ... توماژ داشت از عصبانیت می ترکیدو حس می کرد همه دارن نگاهش می کننو تو دلشون یه بی غیرت نثارش می کنن ... تیپ امشب باران دیگه زیادی عجیب بود ...یه مانتو قرمز خیلی کوتاه تازیر باسـ ـن پوشیده بود بایه ساپورت طرح دار زردوشال همرنگش ، موهاشو هم که حالا یکمی بلند شده بود ژل زده بودو روی گوشاش ریخته بود ..تیپش خاص شده بود ، توماژ با رنگو مدلش کاری نداشت ولی خوب کوتاهی مانتوش بد جور میون جمع چراغ می زد ... - بریم تا روژین می یاد یکمی بشینیم ...باران شونه ای بالا انداختو همراهش راه افتاد ...توماژ درست چسبیده بهش راه می رفت ، طوری که باران واقعا" معذب شده بود ...- برو اونطرف خواهشا" ، امشبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 20:49

-قشنگ نه؟-خیلی نازه دوباره به لباسا نگاه کردم لباس عروس یک رنگی بین یخی صورتی بود و دور گردنی با دامن ساتن پر پف و چین با کمر باریک-کت وشلوارم دادی بدوزن؟-نه بریم انتخاب کنیمکسایی که می امدن بامون مادرش خاله و دختر خاله هاش و زینب بودن مانیا به احترام داداشش شرکت نکرد یک دست کت و شلوار مشکی با پیراهن سوسنی براق و کراوات مشکی بود دسته گل گلای طبیعی رز سرخ تزیین ماشینم با همون گل کفش پاشنه ده ثانتی ادامه مطلب

برچسب: جامونده, نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 15:02

image

سلام!
ما چند تا رمانر هستیم.
اینجا دنیای رمان ما و شماست!
هر رمانی که فکرشو بکنید براتون میذاریم و رمان هایی رو که بگید هم در وب قرار میدیم!
نویسنده فعال رمانر هم میپذیرم.
امیدوارم از وبلاگ مون لذت ببرید!
منتظر نظراتتون هستیم!

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

صدای پر حرص مامان منو از فکر خارج کرد: -پس این نامه ی کوفتی رو برای چی گرفتی؟!..اگه نمی خواستی شکایت کنی پس اینو گرفتی چیکار؟!.... از جا بلند شدم و با غیض گفتم: -برای اینکه شما باورم کنین..من همینکه بتونم اطرافیانم رو قانع کنم شاهکار کردم..شکایت کردن و به مجازات رسوندن پیشکشم.... داشتم می رفتم سمت اتاق که مامان غمگین گفت: -ببخش دخترم..من عصبانیم نمی فهمم چی میگم..از تو نه،از کسی که این کارو کرده..ادامه مطلب

برچسب: شاهزاده, نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

هرچقدر تو خیابون دور زده بود تا خودش و اروم کنه نشده بود..احتیاج داشت با کسی حرف بزنه و وقتی حواسش جمع شد جلو خونه ی مهرابی بود که همیشه تو لحظه های سخت پشتش بود..... اما انگار این دفعه پشت آبشار بود چون هر ان ممکن بود حمله کنه بهش و زیر مشت و لگد لهش کنه.... مهراب از حرصِ زیاد،صدا بلند کرده بود: -اخه الاغ..دختره بعد از این همه سال بهت روی خوش نشون داده..دل به دلت داده..باهات راه اومده اونوقت تو چادامه مطلب

برچسب: شاهزاده, نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

چجوری موضوع رو درج کنیم؟؟

اول از قسمت تعاریف موضوعات اسم رمانو میذارید.

بعد هر پستی ک گذاشتید از پایین صفحه گزینه ای ک کلمه موضوع داره رو میزنید و از تو لیست اسم رمانو پیدا کنید و یه تیک رو مربع کنارش بزنید.

نویسنده های عزیز لطف کنن پست هایی که اینطوری نکردن و موضوع نداره رو ویرایش کنن وگرنه اخراج میشن.

حتما اطلاع بدید مرسی

برچسب: آموزش,کوچولو,نویسنده, نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

فصل اول ... دوش گرفتنش یه ربعی طول کشید، بالاخره رضایت دادواومد بیرون .... نشست روی تخـ ـتش ، یه تخـ ـت دونفره خیلی خیلی تمیز ... یه شلوار لی با یه بلوز مشکلی یقه هفت چسبون انداخت روی تخـ ـت، اول بلوزو بعدم شلوار... صدبار تو آینه خودشو نگاه کرد ، موهاش رو هم که تازه دیزل کرده بود، با یکم تافت داد بالا... چشمای مشکی خمـ ـارش بیشتر نمایون شد، صورتش باز شد با این کار... کاری که همیشه بیان ، مامان تپلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

ادامه ... - خونشون همش سه تا در با ما فاصله ، بعد ببین شماها چه اداهایی در مییارین! - چه ربطی داره آخه؟ اگه تویکی از طبقه های همین خونم نشسته بودنم، بازم فرقی نداشت ! لبای روژین آویزون شد ، می دونست فعلا" اصرار فایده ای نداره ، فکر می کرد... ...بدم نیستا فوقش به اون میگم بیاد اینجا...ستاره هاامشب از توی قاب پنجره همیشه بازش بهش چشمک می زدن، توماژ ولی بازم بی خواب شده بود، تازگی ها دیگه اون حسو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

یه چند ماهی از اون ماجرا گذشته بود، اون شب باران هنوزم بی تابی می کردو سراغ مادرش رو میگرفت که سعید عصبانی شدو حمله برد سمت دخترش و واسه اولین و آخرین بار تا می تونست عقده هاشو سردخترعزیزش خالی کرد ... تا قبل اون باران ، عزیز بابا بود ، تا حالا سابقه نداشت از گل نازکتر بهش بگه ولی حالا جوری شد که باران حس کرد استخون هاش زیر دستای بزرگو همیشه مهربون بابا له شده ، اما خوب اون شب سعید حجت رو به بارانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

بردیا ازهفتادو هفت دولت آزاد بودو اصلا"توجهی به بحث نداشتو با خودش با صدای آهنگی که از پخش می اومد زمزمه می کرد ، اما روژین بیچاره این وسط مونده بود طرف کیو بگیره، هرچندسکوت کرده بود ، ولی هاجو واج نگاهش بین اون دوتا می چرخید! دوباره جو بهم ریخت و ته مونده راهو بازم تو سکوت گذروندن ... ولی باران به شدت عصبی بودو دلش می خواست حال اون پسره از خودراضی رو بگیره اما فعلا" کاری از دستش بر نمی اومد ...وقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

دم پله ها ، روژین وقتی چشم تو چشم توماژشد سرشو زیر انداخت ... - داداش شرمنده ببخشید ... توماژ جلو رفتو مثل همیشه که می خواست طلاخانم رو دلداری بده سرشو تو سیـ ـنه کشیدو روی موهاشو بـ ـوسه زد ... - طلا خانم اگه می خوای مجوزدوستیت با اون باطل نشه سعی کن حرفاشو رفتاراش روت اثرنذاره ... - اوهوم ... بیان که تا اون موقع ساکت ایستاده بود ، تا دید مثل همیشه توماژ اومدو از دل خواهر کوچولوش درآورد و شر و خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شریعتی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:50

صفحه بندی