عکس فاطمه در جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 20:49
عکس ایران در جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 20:49
عکس امیرعلی در جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 20:49
عکس فربد در جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 20:49
پست 7 الهه شب
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 20:49
توماژ مدام دورو بر باران می تابیدو مثل بادیگاردا رفتار می کرد- چته هی دورو بر من می پلکی ؟ برو اونطرف تر خفه شدم ... توماژ داشت از عصبانیت می ترکیدو حس می کرد همه دارن نگاهش می کننو تو دلشون یه بی غیرت نثارش می کنن ... تیپ امشب باران دیگه زیادی عجیب بود ...یه مانتو قرمز خیلی کوتاه تازیر باسـ ـن پوشی...
جامونده از پست 28 جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 15:02
-قشنگ نه؟-خیلی نازه دوباره به لباسا نگاه کردم لباس عروس یک رنگی بین یخی صورتی بود و دور گردنی با دامن ساتن پر پف و چین با کمر باریک-کت وشلوارم دادی بدوزن؟-نه بریم انتخاب کنیمکسایی که می امدن بامون مادرش خاله و دختر خاله هاش و زینب بودن مانیا به احترام داداشش شرکت نکرد یک دست کت و شلوار مشکی با پیراه...
رمان تو با منی قسمت 6
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
سلام!ما چند تا رمانر هستیم.اینجا دنیای رمان ما و شماست!هر رمانی که فکرشو بکنید براتون میذاریم و رمان هایی رو که بگید هم در وب قرار میدیم!نویسنده فعال رمانر هم میپذیرم.امیدوارم از وبلاگ مون لذت ببرید!منتظر نظراتتون هستیم!
رمان شاهزاده 20
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
صدای پر حرص مامان منو از فکر خارج کرد: -پس این نامه ی کوفتی رو برای چی گرفتی؟!..اگه نمی خواستی شکایت کنی پس اینو گرفتی چیکار؟!.... از جا بلند شدم و با غیض گفتم: -برای اینکه شما باورم کنین..من همینکه بتونم اطرافیانم رو قانع کنم شاهکار کردم..شکایت کردن و به مجازات رسوندن پیشکشم.... داشتم می رفتم سمت ا...
رمان شاهزاده 21
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
هرچقدر تو خیابون دور زده بود تا خودش و اروم کنه نشده بود..احتیاج داشت با کسی حرف بزنه و وقتی حواسش جمع شد جلو خونه ی مهرابی بود که همیشه تو لحظه های سخت پشتش بود..... اما انگار این دفعه پشت آبشار بود چون هر ان ممکن بود حمله کنه بهش و زیر مشت و لگد لهش کنه.... مهراب از حرصِ زیاد،صدا بلند کرده بود: -ا...
یه آموزش کوچولو واسه نویسنده ها
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
چجوری موضوع رو درج کنیم؟؟اول از قسمت تعاریف موضوعات اسم رمانو میذارید. بعد هر پستی ک گذاشتید از پایین صفحه گزینه ای ک کلمه موضوع داره رو میزنید و از تو لیست اسم رمانو پیدا کنید و یه تیک رو مربع کنارش بزنید. نویسنده های عزیز لطف کنن پست هایی که اینطوری نکردن و موضوع نداره رو ویرایش کنن وگرنه اخراج می...
پست اول رمان الهی شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
فصل اول ... دوش گرفتنش یه ربعی طول کشید، بالاخره رضایت دادواومد بیرون .... نشست روی تخـ ـتش ، یه تخـ ـت دونفره خیلی خیلی تمیز ... یه شلوار لی با یه بلوز مشکلی یقه هفت چسبون انداخت روی تخـ ـت، اول بلوزو بعدم شلوار... صدبار تو آینه خودشو نگاه کرد ، موهاش رو هم که تازه دیزل کرده بود، با یکم تافت داد با...
پست دوم رمان الهی شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
ادامه ... - خونشون همش سه تا در با ما فاصله ، بعد ببین شماها چه اداهایی در مییارین! - چه ربطی داره آخه؟ اگه تویکی از طبقه های همین خونم نشسته بودنم، بازم فرقی نداشت ! لبای روژین آویزون شد ، می دونست فعلا" اصرار فایده ای نداره ، فکر می کرد... ...بدم نیستا فوقش به اون میگم بیاد اینجا...ستاره هاامشب از...
پست سوم رمان الهه شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
یه چند ماهی از اون ماجرا گذشته بود، اون شب باران هنوزم بی تابی می کردو سراغ مادرش رو میگرفت که سعید عصبانی شدو حمله برد سمت دخترش و واسه اولین و آخرین بار تا می تونست عقده هاشو سردخترعزیزش خالی کرد ... تا قبل اون باران ، عزیز بابا بود ، تا حالا سابقه نداشت از گل نازکتر بهش بگه ولی حالا جوری شد که با...
پست 4 الهه شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
بردیا ازهفتادو هفت دولت آزاد بودو اصلا"توجهی به بحث نداشتو با خودش با صدای آهنگی که از پخش می اومد زمزمه می کرد ، اما روژین بیچاره این وسط مونده بود طرف کیو بگیره، هرچندسکوت کرده بود ، ولی هاجو واج نگاهش بین اون دوتا می چرخید! دوباره جو بهم ریخت و ته مونده راهو بازم تو سکوت گذروندن ... ولی باران به ...
پست 5 الهه شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
دم پله ها ، روژین وقتی چشم تو چشم توماژشد سرشو زیر انداخت ... - داداش شرمنده ببخشید ... توماژ جلو رفتو مثل همیشه که می خواست طلاخانم رو دلداری بده سرشو تو سیـ ـنه کشیدو روی موهاشو بـ ـوسه زد ... - طلا خانم اگه می خوای مجوزدوستیت با اون باطل نشه سعی کن حرفاشو رفتاراش روت اثرنذاره ... - اوهوم ... بیان...
پست 6 الهه شب
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 22:50
یه نفر تکیه داده بود به دیواره پشت بومِ دوتا خونه اونطرف تر، شناختنش زیاد سخت نبود ، مگه چند تا دختر این اطراف پیدا میشد که تنهایی بیاد این بالا ! مگه چند تا دختر این دورو بر همچین اندامی با موهای کوتاه داشت ؟! این دومین باری بود که اونو تو این وضعیت می دیدو به نظرش اومد، اون خیلی خاص تر از خیلیا ، ...
پست دوم رمان دو متور سوار
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 2:18
لباس هایی که پوشیده بودم شامل یک شلوار جین مشکی،شال سورمه ای و مانتوی همرنگش می شدند.نفس عمیقی کشیدم و در آینه به خودم نگاه کردم.بی اراده و مردد دستم را به سمت جلوی شالم بردم و مقداری از موهایم را در پیشانی ریختم.کیفم را برداشتم و قبل از این که حرکت از نظر خودم وحشتناک دیگری انجام بدهم پایین رفتم.صد...
پست سوم رمان دو متور سوار
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 2:18
این کارو با من نکن...قول می دم جبران کنم...کیوان...مرد با کلافگی وسط حرفش پرید و بی توجه به حرف هایش گفت: - الان وسایلتو جمع می کنی میری خونه بابات...اگرم نخواستی خونه یکی از همون آشغالایی که دور از چشم من باهاشون رو هم ریختی...هر وقتم که بهت گفتم مثل بچه ی آدم میای تا طلاقت بدم .زن که فهمیده بود گر...
پست چهارم دو متور سوار
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 2:18
چشمانم را بستم تا تعجب را در آن ها نبیند.چرا فراز این همه عجیب شده بود؟!او هیچ وقت بیش از حد به من نزدیک نمی شد و مستقیم مهربان نبود اما حالا...البته از وقتی که در خانه ی نیکان و پرهام بودم ملایم تر شده بود. دفعه ی اولی بود که این فراز را می دیدم و بی نهایت دوستش داشتم.پتو را سر جایش برگرداند و دوبا...
پست 26 جزای عاشقی
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 2:18
سلام!ما چند تا رمانر هستیم.اینجا دنیای رمان ما و شماست!هر رمانی که فکرشو بکنید براتون میذاریم و رمان هایی رو که بگید هم در وب قرار میدیم!نویسنده فعال رمانر هم میپذیرم.امیدوارم از وبلاگ مون لذت ببرید!منتظر نظراتتون هستیم!